نویسنده: فرزانه (ربابه)دریاباری - ۱۳٩٠/۱٠/٢۱
به نظر میرسد شهری در شمال خراسان که اشکانیان از آن برخاسته اند، یعنی آستاونه همان آشخانه باشد. چون یونانیان “ش” را “س” تلفظ مینموده اند. و اگر “ت” در مابعد حرف “س” مبدل به هم به شمار بیاوریم و در نظر بگیریم وانه همان خانه است؛ به یکی بودن آشخانه با شهر کهن آستاوانه میرسیم. به نظر میرسد شهر هشت محله داشته است و از این رو “اشت- وانه” (آستاوانه) نامیده شده بوده است. در این منطقه نامهای شهر قاضی و کشانک را می توان از ریشه کاس (کاش، انگور و آب انگور) و نام منطقه آنجا یعنی سملقان را از ریشه کُردی به معنی علفزار گرفت. نام روستای عشق آباد این منطقه را نظر به نام عشق آباد (چال طرخان) در سمت ری و وجود قناتهای(کهریزکهای) این مناطق ، به معنی محل قنات و سفره آبی گرفت (از ریشه آو-شی-اک).
در سمت آشخانه، روستا و ساختمانی باستانی-که آتشکده پنداشته شده است- به نام اسپاخو (از ریشه سپا-کو، به معنی محل سپاهیان) وجود دارد که تاریخ آن را به دوره اشکانی یا ساسانی می رسانند. انتساب تاریخ بنا به دوره ساسانی درست تر به نظر میرسد. در این صورت برای حفظ مرزهای شمالی خراسان در مقابل صحرانشینان بنا شده بوده است. دژ اصلی این نواحی خود شهر بجنورد (بیج- ین- ورت= حصار گرداگرد اصلی) بوده است.
بنای باستانی اسپاخو
نام و نشان تاریخی شهر اسفراین
در خراسان شمالی نام مرموز شهر کهن اسفراین نیز جای بررسی دارد. به نظر نگارنده نامهای کهن این شهر یعنی اسفراین (در هیئت سپَ- رَیین= شکست دهنده ذلت و خواری) و مهرگان (محل مهر و شادی) در کنار هم مفهومی از شادابی و نشاط در این منطقه نسبتاً سر سبز خراسان ارائه می نمایند. مهرگان (شهر نشاط و مهر) همچنین نامی بر شهرکی بوده که به فاصله دو روز راه از اسفراین قرار داشته است و این مطابق قصبهً انوشیروان (روان جاویدان) در سمت شمال شرقی آن است. نامهای ویرانه شهر بلقیس (بِل-خوئیش) و فقت دژ (پا-گات- دژ) را در حوالی اسفراین و روستای نوشیروان به ترتیب می توان به معانی شهر خوشی (= اسفراین) و دژ محل پاسداری گرفت. در دایرة المعارف بزرگ اسلامی دبا در باره تاریخچه و نام و نشان این شهر و شهرکی در جوار آن چنین اطلاعاتی به دست داده شده است: “نام این شهر به صورتهای سبراین حدود العالم، ۰، ۹، سفراین تاریخ سیستان، ۵۱، اسپراین بیهقى، ۱۴، اسپرایین برهان قاطع، ۱۸ و اسفرائین ثعالبى، یتیمه…، ۳۷؛ یاقوت، ۴۶؛ قزوینى، ۹۵ نیز آمده است.
از گذشته دیرینه این شهر آگاهیهای روشنى در دست نیست و معلوم نیست که پیش از دوران ساسانى نیز آباد بوده است یا نه؟ همین قدر مىتوان گفت که به هنگام ورود مسلمانان به خراسان، شهری قدیم بوده است. اسفراین در ۰ یا ۱ق به دست عبدالله بن عامر گشوده شد و کهنترین سند پس از اسلام که از اسفراین یاد کرده، کتاب فتوح البلدان است بلاذری، ۰۳-۰۴، نیز نک: قدامه، ۰۱؛ ابن اثیر، /۲۴- ۲۵، ولى از تخریب اسفراین به هنگام فتح آن گزارشى در مآخذ و منابع اسلامى دیده نشده است.
جغرافى نگاران و مورخان دوره اسلامى اسفراین را سرحد میان نیشابور و گرگان دانسته، و آن را از بلاد نیشابور نوشتهاند. راه سراسری نیشابور به گرگان از دشتى مىگذشت که اسفراین در وسط آن بود اصطخری، ۱۷؛ ابن رسته، ۷۱؛ مقدسى، ۱۸؛ ابن حوقل، ۲۸، ۵۳، ۵۶؛ ادریسى، ۹۰٫
جغرافیا نگاران قدیمى از جایى به نام مهرجان نام بردهاند، اما برخى از آنان اسفراین و مهرجان را یک محل، و مهرجان را لقب اسفراین دانسته بیرونى، ۷۰، و نوشتهاند که قباد ساسانى اسفراین را به سبب آب و هوای خوش آن مهرجان- مهرگان نامید، سمعانى ۱۴؛ ابوالفدا، ۴۹ و برخى دیگر به خصوص جغرافیانویسانى همچون اصطخری ص ۸۴، ابن حوقل ۵۶، مقدسى ص ۵۲ که از فواصل شهرهای خراسان یاد کردهاند، اسفراین و مهرجان را دو محل جدا از هم دانسته، و فاصله آن دو را دو روز راه نوشتهاند. ادریسى علاوه بر آنکه اسفراین را به وفور نعمت و مردمش را به نیکى ستوده، مهرجان را جداگانه وصف کرده است که شهری آباد، دارای میدانها و بازارها بوده است ص ۹۰، ۹۲، ولى یاقوت حموی مهرجان را نام قدیم اسفراین دانسته که بعدها این نام به دهکدهای در کنار شهر اسفراین داده شده است. به گفته وی ناحیه اسفراین ۵۱ قریه را شامل مىشده است ۴۶-۴۷، ۹۸ – ۹۹٫
به نوشته مؤلف ناشناخته حدود العالم، اسفراین «شهری آبادان و با نعمت» بوده است ص ۹٫ یکى از علویان زیدی طبرستان به نام حسن ابن حمزه که شاعری توانا بود، در سده ق در سفری به قصد آستان بوسى امام هشتم از منازل میان راه از جمله اسفراین در قصیدهای عربى یاد کرده است ابن اسفندیار، ۰۲- ۰۵٫
زکریای قزوینى مردم اسفراین را اهل خیر و صلاح دانسته است ص ۹۵٫ حمدالله مستوفى اسفراین را شهری متوسط دانسته، و از کاسه بزرگى با محیطى برابر ۲ «گز خیاطى» که از روی ساخته شده، و در مسجد شهر قرار داشته، سخن گفته است. به نوشته وی در شمال اسفراین قلعه محکمى بوده که آن را «دز صعلوک» (محل جنگجویان و عیاران) مىخواندند. هوای اسفراین معتدل و آب آن از رودخانه است، اما توابعش دارای قنوات بودهاندص۴۹٫ زینالعابدینشیروانىاسفراین را قصبهای دلنشین، با آبى «معتدل» و هوایى «بهجت قرین» دانسته که «میوه سردسیرش ممتاز و گردکانش بامتیاز» بوده است ص ۴۷٫” (قدرتالله روشنىزعفرانلو).
در خراسان شمالی نامهای دیگری است که تعیین معنی شکل ظاهر آنها مشکل می نماید. معانی محمتل آنها از این قرار است: فاروج (واقع در بالای اوج و بلندی؛ لابد محلات موجی تپه و تپه کل آن)، سنخواست (بنشن خوست= محل حبوبات از نوع بنشن)، لوجلی (لوچلی= به ترکی محل خاک رس کشاورزی) و سرانجام شوقان که مسلم به نظر میرسد به معنی محل منسوب به شکاف[=شغ، علی القاعده صورتی از همان شَو] کوه باشد چه در باب آن معصومه بادنج می آورد: “ظاهراً نخستین بار نام شوقان در ۶۵۸ ، در تاریخ جهانگشای جوینی (ج۳، ص۲۶۲)، آمده است. علامه قزوینی، مصحح کتاب، ضبط یاد شده و صورتهای دیگر آن، مانند بنفاق، بیلقان، شعبان، و باسقاق، را همان شوقان دانسته است (همان، ج۳، حواشی، ص۴۲۷). در نزهةالقلوب (ص۱۵۰، پانویس۳) این نام به صورتهای شقان و شعان و سفان و شتان، ضبط شده است. در قرن هشتم، حمداللّه مستوفی آن را شهری متوسط از اقلیم چهارم، دارای بیست دیه و هر نوع محصول دانسته (ص۱۵۰)، همچنین از کوهی به نام شقان، با شکافی که از آن به میزان دو آسیابگردان آب خارج میشده، یاد کرده است (همان، ص۱۹۷). در جریان قیام سربداران (۷۳۷ـ۷۸۸)، قلعه شقان در ۷۶۶ به دست پهلوان حسن دامغانی (حک: ۷۶۲ـ۷۶۶)، از امرای سربداری، تصرف شد (دولتشاه سمرقندی، ص۲۸۶). در قرن نهم، شقان قصبه ولایت شقان و جوربد محسوب میشد (حافظ ابرو، ج۲، ص۸۳) و درویشانی مانند شیخ سعدالدین شقانی رواسی و برادر وی، شیخ جمالالدین یوسف شقانی رواسی، در آنجا حضور داشتند (رجوع کنید به ابن کربلائی، ج۲، ص۲۴۱).”
نویسنده: فرزانه (ربابه)دریاباری - ۱۳٩٠/۱٠/٦
کتاب زرتشتیان، اوستا، شامل پنج پخش گاتاها، یشتها، یسنا، وندیداد و ویسپرد است که در آغاز “زامیادیشت” یکی از فصلهای یشتها، توصیفی از کوههای جهان آمده و پس از آن گزارشی است درباره “فرکیانی” که از هر یک از شاهان ایرانی به شاهی دیگر میرسید.......
- فر:
در اوستا از دو “فر” یاد شده است: فر کیانی و فر ایرانی.
فر یا فره ایزدی یکی از کهنترین و پرآوازهترین بنمایههای فرهنگی و باور شناختی در ایران باستان و در جهانبینی زرتشتی است. همچنین فرّه ایزدی یکی از ارکان مهم آیین پادشاهی است و لازمه قدرت و فرمانروایی.
فرّه در اوستایی “خورنه” در پارسی باستان “فرنه”، در پهلوی “خورّه” یا “خره” و در پارسی دری در ساختهای “فره” و “فر” آمده است. درباره فر آنچه میتوان گفت این است که فر در باورشناسی کهن ایران، فروغ یا نیرویی مینوی و ایزدی است که هرکس از آن برخوردار گردد، به سروری و نیکبختی دست خواهد یافت. فر رابطه جهان انسان و جهان خدایان را مینمایاند. فر در شاهنامه و متون اساطیری، گرچه مظاهری مختلف دارد ولی صفتی تغییرناپذیر در آن وجود دارد که میتوان آن را پدیدهای خدایی دانست که گاهی به صورت نور از چهره پادشاهان و موبدان و پهلوانان میتابد. به باور ایرانیان، هر شهریار تا زمانی که فره ایزدی با اوست، در کامگاری و شکوه میتواند فرمان براند. اما اگر فره از شهریار بگسلد، هم او به ننگ و نفرین گرفتار خواهد آمد و هم ایرانشهر به آشوب و ایرانی دچار میشود. در نوشتههای پهلوی به مضمون “چهر از یزدان” بر میخوریم. ترجمه و تعبیر آن این است که پیکر و فر پادشاه بازتاب ایزدان است. بربنیاد باورهای کهن، تنها پارسایان و پاکان میتوانستهاند از فر برخوردار گردند و به فرخی و فرهمندی راه جویند. فر همواره از ناپاکان و دیوخویان میگریخته است. شیخ شهابالدین سهروردی “فر” یا همان “فرزانگی فروغ” را پرتوی از گوهر خداوندی دانسته که بر هر کس بتابد اورا به سروری و والایی میرساند. دراساطیرایرانی، شاهانی همچون کیومرث، هوشنگ، تهمورث، جمشید، فریدون، کیکاووس، کیخسرو، منوچهر، اردشیربابکان و …و پهلوانانی همچونگرشاسب، آرش، سام، زال، رستم و اسفندیار دارای فر ایزدی بودهاند و به همین جهت کارشان رونق فراوان داشت. موضوع جالب این است که در اساطیر فرهنگهای دیگر هم، از جمله یونان، فر و فرهمندی دیده میشود. باید دانست که وجود و حضور فر نه تنها منشا تغییرات عمده در هستی افراد میشود، بلکه موجب دگرگون شدن عملکرد مرگ و حتی نجات از مرگ هم میشود (اشاره به رویین تنی پهلوانان). فر و خورشید با هم بیارتباط نیستند. از دید ریشه شناسی لغت هم میان خورنه یا خوره یا هور یا خور(خورشید) پیوند وجود دارد. همچنین فر دارای تابش بوده است. فر را شاید همانند هالهای نورانی بتوان تصور کرد که چهره و پیکر کسی را در بر میگیرد.
۲- کوه:
ارزشهای رمزی و نمادین کوه بسیارند. کوه، مرتفع ترین نقطه زمین و نقطه تلاقی آسمان و زمین است. کوه در مرکز عالم واقع است. در سراسر جهان باستان، کوههای مقدس بسیاری وجود داشتند که جایگاه خدایان بود و پیوند میان آسمان و زمین به شمار میآمدند. کوه به عنوان نمادی محوری و مرکزی به معنی گذر از یک مرحله به مرحله دیگر و همنشینی با ایزدان مطرح میشود. همینطور به معنای حفاظتگاه و منزل ایزدان نیز هست. کوه، نقش قلهی بهشت را هم میپذیرد. کوه برای آدمی مفهوم “بلندی” دارد. به زعم میرچاالیاده، بلندی مقولهای است که فینفسه دسترسی بدان وجود ندارد و متعلق به قوا و موجودات برتر از انسان است. تا جایی که بلندی معابد از همین مفهوم نقش میپذیرند. آنکه با آداب و تشریفاتی خاص از پلههای معبدی بالا میرود، دیگر یک انسان معمولی نیست. یکی از موضوعاتی که بر روی سفالینههای باقیمانده از دوران باستان نقاشی شده، مربوط به شکلهایی است که کوه را تداعی میکنند. بنابراین کوه از دیرباز یک اندیشه مهم در تفکر بشر قلمداد میشده است. زیارت کوه مقدس نماد آرزو، دوری از هوسهای دنیوی، دستیابی به قلمروهای عالی و صعود از جزئی و محدود به کلی و نامحدود است. کوه یک معبد طبیعی و شاید اولین معبد انسان باشد. بعدها هم معابد بر بالای کوهها یا شبیه به کوهها ساخته شدند. کوه یکی از دوازده زینت بر روی جامههای امپراتوران چین بود. و همچنین مکان عزلت راهبان چینی به شمار میرفت. همچنین در اسطوره تائویی، کوه نشانه جزایر خوشبختی، جایگاه جاودانها یا تپههای طول عمر، یعنی محلی که قارچ مقدس در آنجا میروید، قلمداد میشود.
کوههای اساطیری و مقدس:
کوهها در ادیان و باورهای گوناگون نقش مهمی داشتهاند: پیامبر اسلام در بالای کوه حرا و در غار حرا جبرائیل را دید و پبام الهی را شنید. موسی ده فرمان خداوند را در کوه سینا دریافت کرد. اهورامزدا در بالای کوه با زرتشت گفتگو کرد. زئوس خدای خدایان یونانی و فرمانروای آسمانها برفراز کوه از مادر زاده شد. کشتی نوح بر فراز کوه آرارات جای گرفت. در زیر، اشارهای کوتاه داریم به نقش کوه در فرهنگهای مختلف.
یونان:
به طوری که معلوم است در اساطیر یونانی کوه جایگاه کشف و شهود بوده است.
در اساطیر یونان کوه در خلقت بشر موثر بوده، بدین گونه که “پرومتئوس” بنا بر دستور زئوس در محلی موسوم به “پانوپئوس” واقع در چند کیلومتری شمال شرقی کوه دلفی (زیارتگاه آپولون) از خاک رس گل آدم را سرشت و آن را شکل داد و زئوس بدان حیات بخشید. در یونان بلندترین کوه، المپ (olympus) واقع در میان مقدونیه و تسالی بود. زیارتگاه زئوس، خدای خدایان در این کوه بود و اجتماع خدایان نیز در المپ صورت میگرفت.
ایران:
کوه “اوشیدرنه” در کنار دریاچه کیانسه جایگاه وحی اهورامزدا به زردشت است.
بر حسب معتقدات ایرانیان، کوه مقدس البرز در میانه زمین واقع و به آسمان پیوسته است.
از دوران ساسانی کوه سبلان محل الهام غیبی زردشت تلقی شد. الوند، بیستون، کوه رحمت در تخت جمشید و … از کوههای مقدس ایران به شمار می روند. تخت سلیمان در ایران جایگاه حضرت سلیمان شمرده میشد.
هند:
بر حسب معتقدات هندوان، کوهستان meru در مرکز جهان قد بر افراشته است و بر فرازش ستاره قطبی میدرخشد.
ژاپن:
فوجی یاما مقدسترین کوه ژاپن به شمار میرفت.
مکزیک:
اقوام آزتک برای خدایان خود بر بالای کوه قربانی میدادند و نام دو کوه “ایکستاسیمان” و “سبتاپتل” در مکزیک برگرفته از کهنترین اسطورههای آزتکی است، نام کوه اول به معنای “زن خوابیده” و نام کوه دوم “کوه ستاره” است.
سریلانکا:
در سری لانکا، کوه آدم جایگاه فرود حضرت آدم از بهشت است.
اسلام:
در مجمعالتواریخ و القصص و ماخذهای دیگر آمده است که سنگهای خانه کعبه را فرشتگان از پنج کوه مقدس و حجرالاسود را از بهشت آوردهاند. از آن پنج کوه نام طور سینا، طور زیتا (زیتون)، کوه جودی و کوه حرا مشخصا ذکر شده است. این کوهها از آن جهت مقدس شمرده شدهاند که نظر کرده خداوند بودند و پای پیغمبران به آنها رسیده بود: موسی و طور سینا، نوح و کوه جودی، عیسی و کوه زیتا، محمد و کوه حرا.
یهودیت:
کوه سینا جایگاه وحی بود.
مسیحیت:
برای مسیحیان، جلجتا در مرکز عالم قرار داشت و در عین حال، قله کوه کیهانی و جایگاه آفرینش آدم و مدفن وی بود.
کشتی نوح:
کوه جودی که طبق روایات، کشتی حضرت نوح بعد از پایان بارندگی بر روی آن قرار گرفت و زندگی جدید جانوران از آنجا آغاز شد. همچنین انسانها برای نامیدن برخی کوهها از واژههای مقدس استفاده کردهاند. در هیمالایا چند کوه مشهور دارای نامهای مقدس هستند. معنای “آناپورنا” نخستین۸۰۰۰متری صعود شده توسط انسان، “الههی پربرکت” است. “گوساینتان” سیزدهمین ۸۰۰۰متری، به معنای “خانهیمقدس است”. پرفرازترین کوه جهان، “شومولونگما”(اورست) یعنی “الههی مادر برفها”. در بین ۸۰۰۰متریها الههی دیگری نیز وجود دارد؛ “الههی فیروزهای” یا همان کوه “چواویو”. در قارهی آسیا و در نزدیکی اولانباتور، پایتخت مغولستان کوهی وجود دارد که مغولها آن را “بوگدوال” نام گذاردهاند، به معنی ”کوه خدا”.
بناهای کوه مانند: معماری بناهای کوه مانند، از این اعتقاد ناشی میشده است که آدمیان قله کوه را نزدیکترین مکان به آسمان میدانستهاند و سعی میکردهاند که مسکنهای خود را بر بلندترین نقطه کوه کیهانی بسازند، تا رسیدن به آسمان شدنی باشد. در واقع زیگوراتها، اهرام، مقابر و بناهای برجی شکل، گنبدها و معابد چندین طبقه بلند، در همه جا نمادی از کوه و آسمان بودند. این موضوع در سرزمینهایی که به طور طبیعی فاقد کوه بودند بیشتر مشهود است، همانند: بینالنهرین، مصرسفلی، جنگلهای مکزیک و پرو. سومریان و بابلیان چون کوه مهمی نداشتند، زیگوراتها و عبادتگاههای خود را کوهآسا میساختند و با این کار وجود کوه را تداعی میکردند. اصولا واژه سومری زیگورات به معنای کوه است. این شیوه معماری مذهبی نه تنها در آسیای غربی،که در جوامع اینکا در آمریکای مرکزی و جنوبی و در سایر نقاط دنیا هم رواج اشت. رسیدن از زمین به آسمان پس از مرگ شاید دلیلی باشد که باعث شده شاهان هخامنشی در دل کوه (به عنوان واسطهای میان زمین و آسمان) دفن شوند. همینطور است بسیاری از مقابر برجگونه که نمونهاشان در ایران کم نیست (همچون برج مقبرهای قابوس) و به عنوان راه ارتباطی میان زمین و آسمان و گذر روح متوفی از این راه، ساخته شدهاند. عروج به کوهها و فضاهای مرتفع انسان (زنده و مرده) را از زمین دور کرده و به آسمان نزدیک میکند و در واقع او را متعالیتر میکند. اگر فراعنه مصر در اهرام دفن شدهاند،ن شان از این موضوع است که از طریق بنای هرم، روح (کا) فرعون به آسمان میرسد و جاودانه میشود.
۳- مرکز دنیا:
مرکز عالم، نقطهای است که محور عالم از آن میگذرد و بدین ترتیب جایی آکنده از قداست است. اعتقاد به مرکز و ناف دنیا و همچنین محور جهان، یک باور قدیمی است که برای مردم باستان بسیار با ارزش تلقی میشد. مرکز نقطهای است که همه چیز گرد آن میگردد. همچنین نماد بهشت و فضای مقدس را هم میپذیرد. در اسطورههای ایرانی اورمزد، نخستین گاو و نخستین انسان را در میان جهان (ایرانویچ) میآفریند. مرکز جهان در باور آدمی، گاهی جایی بوده است که در انقلاب تابستانی، نور خورشید در آنجا عمود بر سطح زمین بتابد. و گاهی با کوه در ارتباط است. از طرف دیگر، انسان سنتی که به دنبال زندگی در نزدیکترین حد ممکن به مرکز جهان بوده است،ع لاوه بر اینکه معتقد بوده است کشورش، شهرش و معبد داخل آن واقعا در مرکز جهان قرار گرفته است، میخواسته که خانهاش نیز به عنوان مرکز جهان قلمداد شود. یعنی دوست داشته که جهان از خانه او آغاز شود و گسترش یابد. اگر بخواهیم مفهوم مرکز را در عناصر طبیعت بشماریم، میتوانیم به قلب در انسان، خورشید در جهان، طلا میان فلزات، جواهر میان سنگها، نیلوفر در بین گیاهان ،شیر میان حیوانات، شاهین یا عقاب در پرندگان، دلفین میان ماهیها، انسان میان مخلوقات، اجاق در خانه، محراب در معبد و … اشاره کنیم. نمادهای مرکز نیز عبارتند از: ستون، درخت کیهانی، کوه مقدس، قلب، چشمه یا چاه حیات، هرم یا هر فضای مقدس دیگر، نقطه مرکزی صلیب و …
۴- نماد شاه:
شاه نماد دسترسی به تعالی در جهان ناسوتی است.
شاه در دنیای باستان با ایزد آفریننده و خورشید برابر است. شاه همانا خدای جهان و نماینده خورشید در زمین است. در اسلام، ملک یکی از اسماءالله است. بر طبق اعتقادات آفریقاییها، شاه به معنای صاحب تمام زندگی بشری و کیهانی است. شخصیت شاه چنان مهم بود که تمامی تغییراتی که روی تخت شاهی رخ میداد، مفهومی کیهانی داشت. سلطنت یک شاه بد یا یک شاه خوب در باروری و حاصلخیزی زمین، گیاهان و جانوران اثر بد یا خوب داشت. شاه نمیبایستی ناقص باشد. هرگونه نقص جسمانی شاه را از سلطنت برکنار میکرد. ضغف و پیری شاه، عدم لیاقت او برای پادشاهی بود. تاج، تخت و عصای سلطنتی از نشانههای قدرت شاه به شمار میروند.
۵- نماد خورشید:
خورشید علاوه بر همه نمادهایی که میپذیرد، سمبل قلب کیهان، تجلی خدا، فر، شکوه،ع دل و سلطنت هم هست. توجه به خورشید در اساطیر و افسانههای مردم باستان، رشد بسیاری داشت.
از همینرو تقریبا در تمامی نقاط جهان خورشید در زمینههای گوناگون تفکر بشر نقشی اساسی را میپذیرد. نماد و نقش خورشید را از نقوش سفالینهها گرفته تا ظروف و همچنین در نقاشیها در همه ادوار تاریخی میتوان تشخیص داد. خورشید به واسطه نور، عظمت و فایده، همیشه در نزد اقوام مختلف و به ویژه در زمانی که بشر به کشاورزی روی میآورد، مورد احترام و تقدس بوده است. خورشید هم نماد زندگی است و هم نماد مرگ و هم نماد تجدید حیات پس از مرگ
نویسنده: فرزانه (ربابه)دریاباری - ۱۳٩٠/۱٠/٦
- کوه و خدا:
قبل از هر چیز، جالب است بدانیم اینکه جایگاه خدا در کوه است، باوری عام و قدیمی است.
پناه جستن خدایان به کوه و تولید مثل آنان در کوه و اقامتشان بر کوه از قدیم نمایانگر اهمیت و تقدس کوه نزد مردمان مدیترانه بوده است. موضوع مهم این است که خدا در کوه با پیامبرانش سخن گفته است و همین موضوع باعث تقدس کوههایی شده که به اعتقاد مردم این اتفاق در آنها صورت گرفته است. هرودوت مینویسد:” ایرانیان عادت داشتند که بر بلندترین قله کوهها برای زئوس (هرودوت خدای ایرانیان را زئوس تصورکرده است) قربانی دهند.” ارتباط خدایان و اسطورههای هندی هم با کوه مشخص است. در هنر مسیحی چهار رودخانه از کوه مقدس و عرش خدا جاری میشوند. در وندیداد، اشاره شده که اهورامزدا در بالای کوه با زردشت مکالمه کرده است.
۷- کوه و خورشید:
در ادبیات و فرهنگ عامه، خورشید در پس کوه غروب میکند.
در نقاشی کودکان، در اکثر مواقع کوهی حضور دارد و بر فراز این کوه همیشه خورشیدی در حال درخشیدن است. ارتباط کوه با خورشید در بسیاری از جوامع هند و اروپایی و غیر هند و اروپایی دیده شده است.
بزرگترین خدای جامعه اینکا، خورشید بود که برای عبادت او عبادتگاههای بزرگ و چندین طبقه هرم مانند میساختند که نمادی از کوه وآسمان بود. در اساطیر آریایی کوه با خورشید و آب با ماه ارتباط داشته است.
۸- کوه و شاه:
بنا به سنت ایرانی، تاریخ بشر با کیومرث آغاز میشود. در متون قدیمی کیومرث نمونه اولین انسان است که حتی پیش ازآفرینش جهان انسانی هم وجود داشته است. جالب است بدانیم، کیومرث که اولین انسان (مرد) و اولین پادشاه جهان در اسطورههای ایرانی است، کوهنشین معرفی شده است:
کیومرث شد بر جهان کدخدای نخستین به کوه اندرون ساخت جای
کیومرث را “گرشاه” یعنی “پادشاه کوه” هم خواندهاند.ن قش شاهان ایرانی را بر کوه حجاری کردهاند. آرامگاه برخی از شاهان ایرانی نیز در داخل کوه است. مهرداد بهار توضیح جالبی در این زمینه دارد. او در رابطه با دفن پادشاهان هخامنشی در دل کوه رحمت (کوه نزدیک تخت جمشید) اظهار میدارد، همانطورکه خورشید در کوه غروب میکند، شاه هم در کوه غروب میکند. از کوه که آب بیرون میآید، نعمت بیرون میآید. شاه هم که نعمت بخشنده است در کوه مدفون میشود تا همچنان برکاتش ادامه داشته باشد.
۹- کوه و انسان:
رابطه کوه و آدمی از دیرباز برقرار است، در واقع از همان هنگامی که بشر قبل از آمدن به دشتها در میان غارها میزیسته است.ب عدها تکلم، یعنی آنچه که آدمی را از بقیه موجودات مجزا میکند، احتمالا برای اولین بار در کوه برای بشر اتقاق افتاده است. در واقع کوه اولین موجودی است که با پژواکش جواب انسان را داده و با او حرف زده است. به همین علت بشر از همان ابتدا کوه را دارای یک نیروی مافوق انسانی تصور کرده و برایش احترام خاصی قائل است و جایگاه خدا را در آن میداند. وقتی داستان پیامبران را میخوانیم، متوجه میشویم که بیشتر آنان در کوه بود که صدای خدا را شنیدند و سپس به میان مردم آمدند و پیام خدا را ابلاغ کردند. از طرفی وقتی به داستان توفان نوح رجوع میکنیم، میبینیم بعد از فاجعه سیل و سرگردانی مردم در دریا، قلهی کوه اولین چیزی است که سر از آب بیرون میآورد و حکم نجات دهنده را برای آن جمع فلک زده پیدا میکند. از این رو کوه به عنوان ناجی نسل بشر، مقدس میشود. واژه “منوش” در جوامع هند و اروپایی دو معنی داشت: یکی به معنی فکر (انسان/مرد) و دیگری به معنای کوه. کوه منوش در اوستا (یشت ۱۹، بند۱) ذکر شده است ولی در آن جا “منوشه” نامیده شده است. منوش احتمالا از همان “منو” ریشه میگیرد و “منو” در ادبیات هندی نیای قوم آریا و نخستین قربانی کننده و به عبارتی از نمونههای “نخستین انسان” است. همچنین وجود واژه “منو”، در واژه “منوچهر”یا “منوشچهر”، یکی از شاهان افسانهای ایران تمیز داده میشود. بنا به روایت بندهش (فصل ۱۲، بند ۱۰)،”منوش چهر” در کوه “منوش” به دنیا آمده است. منوشچهر (منوچهر) همان شاه ایرانی است که در برابر حمله افراسیاب، شاه توران قرار میگیرد و پس از یک دوره طولانی از نبردها، تیر معجزهآسای آرش کمانگیر مرز میان ایران و توران را مشخص میکند. “منوشچهر” پسر “منوخورنر” است که در اینجا “خورنر” تغییریافته همان واژه “خورنه” اوستایی است که در بالا ذکر شد و به معنای “فر” است.
جالب است بدانیم که “منو” در ادبیات باستانی هند، داستانی شبیه به داستان طوفان نوح دارد. کوه در ایران حتا گاهی مورد ستایش قرار میگیرد. به این دو جملهی برگرفته از اوستا نگاه کنیم: کوههای آب ریزان را میستاییم و میستاییم ستیغ کوهی را که تو بر آن روییدی.
۱۰- کوه و آسمان:
کوه به آسمان نزدیک میشود و از این طریق با خدا و قدوسیت ارتباط مییابد. کوه پیوند زمین و آسمان را شکل میدهد. در اساطیر ایرانی قله البرز از زمین تا درازای آسمان (پل چینوت) کشیده شده و ارواح پس از مرگ در سفر خود به جانب بهشت یا دوزخ از آن باید بگذرند. در واقع در باورهای کهن ایرانی، آسمان از چهار طبقه تشکیل شده است: پایگاه ستارگان، پایگاه ماه، پایگاه خورشید و سرانجام پایگاه روشنی بیپایان(بهشت)
در معماری اهرام مصر که تداعی کننده کوه هستند، ارواح فراعنه قرار است که از طریق این کوههای مصنوعی به جهان دیگر انتقال یابند.
۱۱- کوه و مرکز دنیا:
به طور کلی، رمز پردازی مرکز جهان شامل نمادهای زیر است:
۱- در مرکز جهان، کوه مقدس واقع شده و در آنجا زمین و آسمان به هم میپیوندند.
۲- هر معبد و هرکاخ و هر شهر مقدس و هر اقامتگاه شاهانه با کوه مقدس همانند شده و بدین گونه به مقام مرکز ارتقا یافتهاند. نمادگرایی در ارتباط با مرکز و کوه کیهانی، اعتقاداتی را به وجود آورده بود که مکانهای مقدس و حرمهای مطهر را مراکز جهان قلمداد کرده و معابد را تصاویری از کوه کیهانی میدانستهاند. بهشتی که آدم در آن با آب و گل آفریده شد، در مرکز کیهان واقع است. بهشت ناف زمین بود و بنا بر روایتی بر فراز کوهی، بلند تر از همه کوهها قرار داشت.
۱۲- کوه و مرگ:
میرچا الیاده اشاره میکند که آفتاب در میان کوهستان غروب میکند و راه مرده به جهان دیگر، همواره ازآنجا میگذرد. لفظ معمول و عادی در زبان آشوری برای “مردن”، “به کوه آویخته شدن” است.
بنا به معتقدات مردمی اورالی ـ آلتایی، راه مردگان جادهای سربالایی در کوهستان است.
۱۳- خورشید و خدا:
دانته میگوید: “در همه عینیات جهان چیزی ارزشمندتر از خورشید به عنوان نماد خدا وجود ندارد. زیرا که خورشید با زندگی مرئیاش، نخست خود و همه اجرام آسمانی و زمینی را منور میگرداند.” خورشید تجلی خداست. تقریبا در همه فرهنگهای کهن زمانی وجود دارد که خورشید، خود خدا بوده است. به عبارت دیگر، ایزدان خورشیدی را در همه تفکرها میتوان یافت:
شمش ایزد خورشید بینالنهرین بود. حتی مردوک هم در ابتدا خدای خورشید بود.
مهر و جمشید در ایران باستان به گونهای از ایزدان خورشیدی به شمار میآیند.
رع خدای آفتاب مصریان بود. در اساطیر یونان، هلیوس ایزد خورشید است.
زاس خدای خورشید در چین و آماتراسو ایزدبانوی خورشید در ژاپن هستند.
حتی در باور اسلامی، خداوند نور آسمانها و زمین است. و این نور به طور اخص تداعیگر خورشید است. در جایی از اوستا، کالبد اهورامزدا همانند خورشید تصویر شده و در جای دیگر خورشید چشم اهورامزداست. در خرده اوستا،”خورشید نیایش” نماز مختصری است که بامداد و شامگاه خوانده میشود و بخشهایی از آن در ستایش اهورامزدا، امشاسپندان و ایزدان است. همچنین از ایزدان زرتشتی، هور و خورشید است که زمین و آنچه در اوست را پاکیزه میدارد. او زیباترین پیکر را در میان آفریدگان “هرمزد” دارد و به منزله چشم اوست. و دیوان فقط هنگامی دست به کار میشوند که او غروب کرده باشد.
۱۴- خورشید و شاه:
شاه نماینده خورشید بر روی زمین است. گاهی شاه با ایزد آفریننده و خورشید برابر است.
در بعضی سنتها خورشید نیروی حیاتی شاه را در خود نگه میداشت که انعکاس یا مسبب نیروی حیاتی مردمش و حاصلخیزی سرزمینش بود.ا مپراتور ژاپن از سوی ایزدبانوی خورشید “آماتراسوا” نزول میکند.
“شو” نام امپراتور افسانهای چین است که به خورشید منصوب بود.
همچنین شاه ایرانی نمادی از خورشید است. واژه “شید” که در خورشید آمده است در واژه جمشید هم دیده میشود. در واقع به سبب زیبایی و فروغی که از جم ساطع میشد به او لقب “شید” داده بودند. خورشید در منابع کهن علامت اقتدار سلطنت و بقای ایران زمین بوده و به عنوان مظهر مملکت، بالای چادر شاه و حتی بر درفش پادشاهان قرار داشته است. سخن دیگر اینکه، نقش خورشید را بر تختهای سلطنتی و تاج شاهان میتوان تشخیص داد. ابوریحان بیرونی مینویسد:
“از آیین ساسانیان در این روز (مهرگان) این بود که تاجی را که صورت آفتاب بر آن بود به سر میگذاشتند…” آمین مارسلن مینویسد: یکی از پیش نامهای شاهان اشکانی برادر خورشید و مهر بوده است.
در واقع هرچند که به عقیده کارشناسان “مهر” همان خورشید نیست، ولی نمیتوان گفت که مهر و خورشید با هم بیارتباط هستند و میدانیم که مهرداد نام برخی از شاهان اشکانی است. در ایران روزگار صفویه هم پادشاه را برادر خورشید مینامیدهاند. به زعم “مهرداد بهار” شاه، برادر خورشید است. همانطوریکه خورشید در کوه غروب میکند، غروب شاه ایرانی هم در کوه است و به همین خاطر شاهان هخامنشی در کوه دفن شدهاند.
نماد خورشید را در بسیاری از فرهنگها به شکل صلیب (چلیپا) نقش کردهاند. و میبینیم در تخت جمشید و نقش رستم، مقبره شاهان ایرانی در مرکز یک صلیب واقع شدهاست. در واقع چلیپا نمادهای فراوانی را میپذیرد که ما از آن جمله، به مواردی اشاره میکنیم که به بحثمان مربوط میشود: زروان (زمان بیکران)، نماد الوهیت آریائیها، دیائوس(خدای باستانی آریائیان)، چهارآخشیج (آب، باد، خاک، آتش)، خورشید و حرکت خورشید، آتش،چهار سوی گیتی، زندگانی طولانی، زندگانی جاوید، رهایی و رستگاری، تکامل و تعالی. در مصر، شاه با خورشید هم ذات پنداشته میشد. همانطور که خورشید مرکز جهان شمرده میشود شاه هم مرکز قلمروی فرمانروایی است.
۱۵- بناهای خورشیدی:
به نظر میرسد بسیاری از بناها و ساختمانهای عهد باستان بر مبنای تفکر تقویمی/خورشیدی ساخته شدهاند. از همه مشهورتر یکی در فرانسه (کارناک) و دیگری در انگلستان (استون هنج) است. برای اهرام مصر و حتی برخی از بناهایی که در ایران وجود دارند (کعبه زرتشت و برخی از چهار تاقیها) نیز تفسیرهای نجومی و تقویمی ارائه شده است.
۱۶- شاه و خدا:
“حتی اگر همه نیروهای سازندهی جهان هستی در اختیار خدایان باشد، پدیدآوردن شالودهی تمدن بشری، وظیفه شاهان (میرنده) است.” در دوره خاصی از تاریخ بینالنهرین، پادشاهان دارای الوهیت بودند. در این زمان، پادشاهانی که به خدایی شناخته میشدند، ادعا میکردند که پسر یا برادر خدایان اصلی بودهاند. همچنین در مرحلهای از دوران باستان، شاه را غالبا دارای نیروهای فوق طبیعی یا تجسم یکی از خدایان میدانستند و بر اساس این باور اعتقاد داشتند که سیر طبیعت کمابیش زیر فرمان اوست و هم او مسئولیت بدی و خوبی آب و هوا، بدی و خوبی محصولات و از این قبیل را بر عهده دارد. عقیده بر این بود که شخص شاه، کانون پویای گیتی است که شعاعهای نیرو و توان از آن به همه جای ملکوت میتابد. و از این رو هر حرکت شاه،از چرخش سر گرفته تا بالا رفتن دست یا مثلا عطسهای، بلافاصله در بخشی از طبیعت اثر میگذارد. به طور کلی شاه نقطه اتکا و تعادل هستی به شمار میرفت. در اسطورههای ایرانی، جمشید نخستین انسان است که به مقام خدایی رسیده و شاه سرزمینهاست. او که بر همه هفت کشور فرمانروایی داشت و دیوان و مردمان را مطیع قوانین خود کرده بود، چون تاج بر سر نهاد، خطابهای تقریبا به این مضمون خواند: “من دارای فر ایزدی هستم. من پادشاه و خداوندگار شما هستم…” نویسندگان یونانی وصف کردهاند که شاهان ایرانی دارای یک فرشته یا روح ایزدی هستند. مورخ قرن چهارم، “تئوپومپوس” نقل میکند که بزرگان ایرانی در سر هر وعده غذا، میزی انباشته از خوراکیها برای فرشته شاه تدارک میبینند. تصوری که یونانیان از فرشته شاه داشتند، میتواند تعبیر معقول اعتقاد پارسیان به فروهرها، و از آن جمله فروهر پادشاه باشد. در واقع ایرانیان برای فروهر بزرگ شاه بزرگ احترامی ویژه قائل بودند.
شاه همچون ظرفی بود برگزیده از جانب خداوند، سرشار از قدرتهای فوق بشری که در اطرافش اثرات جادویی خاصی وجود داشت. هنرمندان ایرانی کوشیدهاند تا این خصوصیت را در نقشهایی که از شاه پرداختهاند با بزرگتر نشان دادن وی از دیگران جلوه دهند. همان طور که اهورا مزدا در نقوش باستانی ایران هیچگاه پا را بر زمین نمیگذارد،ب لکه همیشه در هوا پرواز میگیرد، شاه ایران نیز هرگز پا بر زمین نمینهاد. شاهنشاه ایران در کاخش بر روی فرشهایی راه میرفت که کس دیگری حق نداشت پا بر آن گذارد. بیرون کاخ هرگز پیاده نمیشد و بر ارابه یا اسب سوار بود. به طور کلی چنان که در نقشهای حجاری شده در زمان هخامنشیان و ساسانیان دیده میشود، شاه و اهورامزدا شبیه هم پنداشته میشوند. در این رابطه میتوان گفت که تنها ریش شاه و ولیعهد شبیه اهورامزداست و نه هیچ کس دیگر. شاهان ایران به طور مرتب مورد نیایش و اکرام و تعظیم از طرف اطرافیان واقع می شدند. “پوزیدونیوس” میگوید که دیدن شاه برای کسی امکان نداشت مگر اینکه آن شخص قبلا شست و شو میکرد و جامه سفید در بر مینمود. علاوه بر این کسانی که با شاه غذا میخوردند محدود به بستگان درجه یک میشدند. بهترین گواه بر این که شاه ایران موجودی سرشار از نیروهای ایزدی تصور میشد، پرستش یا ستایشی است که پس از مرگ وی به عمل میآمد. “اریستوبولوس” توصیفی دقیق از گور کوروش هنگامی اسکندر آن را دیدار کرده، برای ما به جای گذاشته است. او مینویسد در باغستانی، برج کوچکی قد برافراشته بود که با وسایل تشییع مجهز بود. در این جا مغان به پاسداری مشغول بودند و هرماه برای آن اسبی قربانی میکردند.
شاهان هخامنشی همانند همه شاهان بینالنهرینی منبع عمده علوم غیبی بودند، زیرا از راه خواب و یا واسطههای دیگر با خداوند ارتباط داشتند. شاه ایران در واقع خلیفه اهورامزدا بر روی زمین بود. شاه ایرانی به فضیلت گزینش الاهیش وجودی ممتاز و یگانه بود. هیبت و عظمتشان شاه، همان عظمت خدای ایرانیان را منعکس میکرد. برای همانندی شاه و خدا باید به نمایشنامه پارسیان، نوشته آیسخولوس اشاره کرد: در این نمایشنامه، او داریوش را “ایزوتئوس” یعنی برابر با خدایان،”تهئیون” یعنی خداگون، “نئوس پرسیانس” به معنای خدای ایرانیان و همچنین “اکه کوس” به معنای معصوم و برکنار از لغزش، نام میبرد. مهرداد بهار هم شاه ایران را مظهر اهورامزدا میداند. از طرف دیگر، اهورامزدا همچون “ورونا” خدا ـ شاه است. این موضوع هم رابطه و همسان باوری شاه و خدا را در دوران باستان مینمایاند. همسان باوری شاه و خدا نه تنها در ایران بلکه در بینالنهرین و مصر و سرزمینهای دیگر هم مشاهده میشود. در قدیم شاه سیام هرگز پا بر بر زمین نمیگذاشت و بر تخت زرین از جایی به جایی دیگر میرفت. مورد دیگری که در رابطه با شاه و خدا میتوان اظهار داشت این استکه برگزاری جشن روز اول سال (روزی که سرنوشت انسان و جهان در سالی که در پیش است، تعیین میشود) در بابل و به احتمال قوی در ایران، نوعی تجدید پیمان شاه با خدایان بود. در بابل چنین تصور میشد که در روز اول سال، همه خدایان به ریاست مردوک در معبدی گرد هم میآیند تا سرنوشت سالی را که در پیش است، و به ویژه حوادث زندگی شاه را تعیین کنند. در مصر باستان هم، فرعون همانند خدایان، بر کمربندش دم حیوانی را وصل کرده بود که از پشت کفلش آویخته شده بود و ریشی مصنوعی بر چانه داشت که وجهی الهی به او میبخشید.
۱۷- فر و کوه در اساطیر چینی:
از آنجا که فرهنگ سکاییها که سرزمینشان در میان امپراتوری ایران و چین بود، هم بر تمدن و فرهنگ چین اثر گذاشته و هم بر فرهنگ و تمدن ایران، مناسبتهای بسیاری در اسطورهها و باورهای ایرانیها و چینیها دیده میشود. مهمترین این همسانی را در شاهنامه فردوسی و کتابی موسوم به “فنگشنینی” میتوان ردیابی کرد. با این توضیح، نویسنده کتاب “آیین ها و افسانههای ایران و چین باستان” اذعان کرده که شاید بتوان به یاری اساطیر چین، به پرستش “رابطه فر و کوه” پاسخ گفت. او میگوید:
“در چین پنج کوه مقدس وجود داشت که چهارتای آنها در چهار جهت اصلی شاهنشاهی چین بود و پنجمی در میان آنها. شاهنشاه چین برفراز قلل این کوهها قربانیهای خود را پیشکش خدایان آسمان و زمین میکرد. یکی دیگر از آیینهایی که در چین برگزار میشد، آیین مشهور “فنگ” بوده که درباره خدایان آسمان و زمین به عمل میآمد و گمان میبردند که این خدایان، تندرستی شاهنشاه و بهروزی کشور را پاس میدارند. قربانیهایی که روی کوهها به عمل میآمد، در هنگام آغاز شاهنشاهی یک دودمان تازه اهمیت ویژهای داشت. بنا به اعتقاد چینیان هر یک از دودمانهای پادشاهی دارای موهبت زمامداری بود و همچنان که در ایران باستان فرکیانی از یک پادشاه به پادشاه دیگر میپیوست در چین نیز موهبت زمامداری هر سلسله تا پایان ادامه مییافت و سپس به دودمان دیگری منتقل میشد. این موهبت در عین حال که جنبه زمانی داشت جنبه مکانی هم پیدا می کرد و سلسله نیرومند و فرمانروا نیروهای سرکش را تا دیواره کوههای چهارگانه که مرز شاهنشاهی به شمار می رفت واپس میراند و بزرگداشتی که فرمانبران شاهنشاه جدید بر فراز کوههای چهارگانه نسبت بدو به عمل میآوردند، دارای اهمیت دوگانه سیاسی و دینی بود. اما از این گذشته، در پیوند موهبت زمامداری با کوهها جریان معجزآساتری نیز وجود داشت. بنابه اعتقاد چینیان در هنگام به پادشاهی رسیدن هریک از شاهان از یکی از کوههای چهارگانه ابر یا بخاری رنگین برمیخاست. مثلا وقتی “هوانگ-دی” به شاهنشاهی رسید، از کوه فئو در کرانه دریای خاور ابری زردرنگ برخاست و هنگام به قدرت رسیدن “یائو” از همین کوه بخاری قرمز رنگ متصاعد شد. بدینسان موهبت زمامداری به گونهای مادی و عینی برفراز کوه ها نمایان میگردید و در نتیجه کوه “فئو” که در نزدیکی دریا قرار داشت و دورادور آن را آب احاطه کرده بود پایگاه موهبت زمامداری و قدرت شاهنشاهی به شمار میرفت و بزرگداشت بسیار درباره آن به عمل میآمد.
موهبت زمامداری پادشاه چین، نقش مهمی در بیرون راندن بیگانگان از مرزهای چین و رواج تمدن در آن سرزمین بازی میکرد. درست همانگونه که فر کیانی نگاهبان اقوام آریایی بود و همه انیران و مهاجمان ویرانگر را از ایران زمین بیرون میراند.
۱۸- تعبیری از فرو کوه:
احمد نوری در نشریه وهومن مینویسد: “…پیوند فر ایرانیان که فر ایزدی و فر کیانی است با کوه و کوهستان، بدان سبب است که ایرانیان فر خود را مانند کوه پابرجا و جاوید میدانستند و بر این باور بودند که هیچ نیرویی نمیتواند فر ایرانیان را نابود سازد. همچنین کوهها را دارای فر ایزدی میدانستند و چون کوهها همواره در ایران دارای تقدس و ارزش بودند، فر خود را برگرفته از فر ایزدی کوهها میدانستند.”
۱۹- نتیجه:
۱- کوه رابطه میان زمین و آسمان و در واقع رابطه میان انسان و خداست. فر هم واسطهای است که از ایزد به انسان میرسد. در این رابطه، کوه نمود عینی دارد و فر نمودی معنایی. از این طریق میتوان به ارتباط میان کوه و فر دست یافت. ۲- کوه جایگاه خدایان است. بنا به ارتباط شاه با خدا و همینطور شاه با کوه، کوه میتواند جایگاه شاه هم باشد. این مساله به همراه ارتباط شاه با فر میتواند جوابگوی رابطه میان فر و کوه باشد. ۳- فر از طرف ایزد و نمودی از اوست که به شاه میرسد. فر با خورشید ارتباط دارد. خورشید هم نمادی از ایزد است. از طرفی شاه با خدا و خورشید هم در ارتباط است. به این ترتیب باز هم به رابطه میان فر و کوه میرسیم. ۴- کوه یک مکان مقدس و جایگاه خدایان است. کوه به معنای گذر از یک مرحله به مرحله دیگر است. مرگ هم یک مرحله گذر است. دفن شاه پس از مرگ در کوه تداعیگر این مرحله گذر است. شاهی که از طرف اهورامزدا دارای فر است، در کوه دفن میشود. این هم رابطه دیگری میان کوه و فر.
منابع:
* آب و کوه در اساطیر هند وایرانی، امان الله قرشی، تهران، هرمس، مرکز بین المللی گفتگوی تمدنها، ۱۳۸۰
* رساله در تاریخ ادیان، میرچاالیاده، ترجمه: جلال ستاری، تهران، سروش (انتشارات صدا و سیما)، ۱۳۷۶
*کالبد خدایان :مروری بر چگونگی تجسم امر قدسی در معماری تمدنها و فرهنگهای گوناگون، پژمان شقاقی، تهران، قصیده سرا، ۱۳۸۴
*آیین شهریاری در شرق، نویسنده سموئیل کندی ادی، مترجم فریدون بدرهای، تهران،شرکت انتشارات علمی و فرهنگی،۱۳۸۱
*فرهنگ نگارهای نمادها در هنر شرق و غرب، جیمز هال، مترجم: رقیه بهزادی، تهران، فرهنگ معاصر، ۱۳۸۰
نویسنده: فرزانه (ربابه)دریاباری - ۱۳٩٠/۸/۳٠
زبان های زنده ی جهان متمدن امروز، واژه ی " گل سرخ " را از زبان فارسی گرفته اند و در زبان خود به کار می برند؟
گل در مرز و بوم ایران سابقه ای بس دراز دارد و اگر می بینیم که در شعر و ادب پارسی بیش تر از دیگر سرزمین ها سخن از گل می رود، برای آن است که مردم این سرزمین از دوران های کهن به گل عشق می ورزیده اند و ایران زمین مهد پرورش گل بوده است.
اگر نگاهی به کتاب "تاریخ طبیعی" اثر پلین Pline بیاندازیم، می بینیم که این کتاب چقدر بوی گل و گیاه سرزمین گل خیز ایران را می دهد. میراثی که مغرب زمین از گل و گیاه گوناگون ایران برده است، خود شایان گفتاری دیگر است.
در میان گل ها، گل سرخ ( گل سوری) بیش تر مورد توجه ایرانیان بوده و هنوز بوته های وحشی این گل در گوشه و کنار روستاهای ایران به فراوانی دیده می شود و گلاب از زمان های بسیار قدیم شناخته شده بوده و در مراسم مذهبی و نیز در پزشکی به کار می رفته است و هنوز هم به کار می رود و در جشن ها، عروسی ها و میهمانی ها هنوز گلاب می گردانند.
واژه ی مرکب گلاب خود می رساند که مراد از گل، همان گل سرخ است و در ادبیات فارسی نیز گل بیش تر به گل سرخ گفته می شود و شکل های گوناگون این واژه در دوران های پیش از اسلام نیز به معنی گل سرخ است.
بررسی های ریشه شناختی نشان می دهد که واژه ی گل خود شکل تغییر یافته ی واژه ی دیگری است که در زبان فارسی برای این گیاه وجود داشته است و ما رد آن را خواهیم گرفت.
به ریشه ی واژه ی گل نخست در اوستا برمی خوریم. این ریشه به صورت وَرذ vardda چندین بار در اوستا آمده است که در فارسی باستان به شکل وَرد varda و در دوره ی فارسی میانه در پهلوی ساسانی به صورت وَرت vart و وَرد vard در آمده و در فرهنگ های فارسی به همین صورت " وَرد " باقی مانده است.
واژه ی " وَرد " ( به معنای امروزی گل) در نام بسیاری از آبادی های ایران باقی مانده است که از آن جمله می توان از " ورد آورد " نام برد که روستایی در نزدیکی تهران است به معنی گل آورد و همچنین در نام روستای " سُهروَرد " در نزدیکی زنجان که زادگاه شیخ اشراق شهاب الدین سهروردی است. بخش نخست این کلمه یعنی سُهر suhr ( یا سُخر suxr ) صورت قلب شده ی واژه ی سرخ surx است و کلمه ی سُهروَرد بر روی هم به معنی سرخ گل یا گل سرخ است.
واژه ی پهلوی وَرت vart در دوره ی اشکانیان به ارمنستان راه می یابد و در آن جا به معنی گل سرخ به کار می رود. از مشتقات این واژه می توان نام خاص نو اَرت Nevart را نام برد که از دو وازه ی ایرانی nev به معنی نو و vartبه معنی گل سرخ ساخته شده است و معنی آن بر روی هم یعنی "نو گل" یا "غنچه گل" است که امروز هم نام زنان ارمنی است.
واژه ی پهلوی وَرد vard از سوی دیگر به زبان آرامی راه یافته و از آن جا به زبان های دیگر سامی از جمله به زبان عربی رفته است و در این زبان به معنی گل سرخ و رنگ سرخ به کار رفته است و امروز نیز به کار می رود.
واژه ی باستانی وَرد varda در اوایل دوره ی اشکانی بنا بر قاعده ی زبان شناسی تطبیقی ایرانی، یعنی تحول rd به l به صورت وال vala تحول یافته است که بعدها با افتادن وایل a به صورتval و سپس vol و vel درآمده است.
در برهان قاطع وَل val به معنی شکوفه، به ویژه شکوفه ی انگور، آمده است.
بابا طاهر این واژه را به معنی گل به کار برده است:
مساسل زلف بر رو ریته داری / ول و سنبل بهم آمیته داری
پریشان چون کنی آن تار زلفان / به هر تاری دلی آویته داری
یعنی:
مسلسل زلف بر رو ریخته داری / گل و سنبل بهم آمیخته داری
پریشان چون کنی آن تار زلفان / به هر تاری دلی آویخته داری
در ترانه های روستایی نیز این واژه به معنی گل و نیز گلی که بدان عشق می ورزند ( یعنی یار و معشوق) آمده است:
شب تاریک و ره باریک و ول مست / کمون از دست من افتاد و بشکست
کمون دارون کمون از نو بسازید / ولم یاغی شده مشکل دهد دست
در برخی فرهنگ ها نیز از ترکیب وال val با واژه ی دیگر فارسی یعنی گونه gona واژه ی " والغونه " به معنی سرخاب آمده است
در زبان شناسی تطبیقی ایرانی همواره یک v قدیمی با ترکیب با وایل بعدی خود به صورتgu در می آید، مانند
vištāsp کهguštāsp (گشتاسپ) یا vehrk که gurg (گرگ) شده است و غیره.
بدین ترتیب واژه ی کهن اوستایی vardda که بعدها همان گونه که گفتیم به صورت های varda ، vard، val و سراتجام vel و vol در آمده بود، بنا بر قاعده ی بالا به صورت gul (گل) در آمد.
صورت اوستایی vardda از سوی دیگر از شرق به غرب رفته و در اطراف دریای سیاه و مدیترانه به همین صورت رایج شده است و یونانیان آن را به صورت wrodon و بعد ها با حذف w به صورت rodon پذیرفته اند. به گفته ی " میه " Meilet زبان شناس فرانسوی، زبان لاتینی نیز این واژه را از تمدن مدیترانه ای گرفته است.
و این همان واژه ای است که نه در یونانی و نه در لاتینی جزو لغات مشترک هند و اروپایی است و از لهجه های شرقی ایران یعنی از پارت ها وام گرفته شده است.
سرانجام واژه ی rodon یونانی نیز با افتادن n که فقط یک جزء صرفی است به صورت rodo و سپس rod تحول یافت و سپس در همه ی کشورها ی اروپایی به صورت رُز Rosa و Rose (به معنی گل سرخ) در آمد.
" کورنی " شاعر بزرگ دوره ی کلاسیک فرانسه نمایش نامه ی معروفی دارد با نام " رودوگون " Rodogune که شرح حال شاه زاده خانمی ایرانی با این نام از عهد اشکانی است. نام "رودو گون" مرکب است از واژه ی " رودو " rodo به معنی گل سرخ (که تحول آن در بالا نشان داده شد) و گون gune که همان گونه است و نام این شاه زاده خانم بر روی هم به معنی گل گونه یا کسی است که گونه اش به رنگ گل سرخ است و نامش با این نمایش نامه در ادبیات فرانسه شهرت یافته است.
بدین ترتیب واژه ی اوستایی vardda به معنی گل سرخ، با تحول خود و به طریقی که گفته شد به سراسر جهان و همه ی زبان های دنیای متمدن راه یافت و این نمونه ای از یک برگ زرین از تمدن باستانی ما است.
نویسنده: فرزانه (ربابه)دریاباری - ۱۳٩٠/۸/۳٠
بسیاری از نقاط جغرافیایی در جهان نام هایی فارسی و ایرانی دارند و حتا دریای سیاه و رودخانه های مشهوری چون دانوب و دُ ن در اروپا نام های خود را از ایرانیان گرفته اند ؟
نواحی اطراف دریای سیاه در دوران بسیار کهن مسکن اقوام و طوایف ایرانی بوده است.
در دوره های پیش از تاریخ، این نواحی گذرگاه اقوام ایرانی بوده است که از آسیای مرکزی به سوی اروپای شرقی در حرکت بوده اند و قبایلی از آن ها با نام های "سکایی" و "سرمتی" در نواحی شرقی و شمالی در یای سیاه جای گرفته بودند و هنوز بقایای این اقوام ایرانی به صورت قوم اوسِت Osset که همان "آس" های قدیمی و تاریخی هستند، در آن حوالی سکنا دارند و دسته ی بزرگی از آنان اکنون خود را "ایرونی" Ironi می خوانند و سرزمین شان را "ارستان" erestōn می نامند به معنی جای ایرانیان.
ناحیه ی " پونت" در اطراف دریای سیاه در دوره های تاریخی زیر نفوذ هخامنشیان درآمد و به هنگام پادشاهی داریوش اول، "ساتراپ" های هخامنشی بر آن جا فرمان روایی کردند و سپس "میتریدات" جانشین ساتراپ ها شد و در سال ٣۰١ پیش از میلاد یک سلسله ی پادشاهی در ناحیه ی پونت تشکیل داد و پادشاهی پونت تقریبن همه ی سواحل جنوبی دریای سیاه را فراگرفت و نوادگان میتریدات مدت های دراز در آن جا فرمان روایی کردند.
از این رو اقوام گوناگون ایرانی ساکن در اطراف دریای سیاه، به بسیاری از نواحی آن جا و از جمله به خود این دریا نام "دریای سیاه" دادند که ریشه ی ایرانی دارد.
نام این دریا به صورت " پونتوس آخینوس " Pontos Axeinos در نوشته های زیر آمده است:
- در نوشته ی " اوریپید " Euripide در سال ۴۸۰ پیش از میلاد
- در نوشته ی "پیندار " Pindar در سال ۴٣۸ پیش از میلاد
- در نوشته ی " استرابو "Strabon در سال ۶۲ پیش از میلاد
در نام این دریا واژه ی " پونتوس " یک واژه ی یونانی و به معنی دریا است ولی واژه ی دوم یعنی " آخینوس " به معنی "سیاه و تیره" یک واژه ی ایرانی است که یونانیان آن را از مردم ایرانی ساکن سواحل دریای سیاه گرفته اند. ایرانیان این ناجیه این واژه را به صورت اوستایی " آخشینه " axšaĕna می گفتند و یونانیان آن را به شکل euxeinos و سپس axeinos گفتند.
واژه ی اوستایی آخشینه axšaĕna مرکب است از پساوند نفی a و واژه ی "خشینه" یا خشین xšaĕna که گونه ی دیگری است از واژه ی xšaĕta به معنی روشن و درخشان که آن را می توان در :
نام خاص جمشید به صورت " ییم خشیت "Yima xšaĕta به معنی جم درخشان
و در نام خورشید به صورتhvarĕ xšaĕta به معنی هور درخشان
دید.
در عبارت یونانی – ایرانی Pontos Axeinos اصل واژه ی Axeinos که صفتی به معنی تیره و سیاه است، ( بدونs که در یونانی تنها نشان فاعلی است) axein بوده که سپس به صورت euxein و در تحول زبان های اروپایی یه شکل euxin در آمده است و خود این عبارت بعد ها در فرانسه mer noire و در انگلیسی Blackseaبه معنی دریای سیاه ترجمه شده است.
در یک قطعه ی پهلوی در بخش دهم بندهشن چون این آمده است:
« از دریاهای شور ٣ دریا اصلی هستند و ۲٣ دریا کوچک. آن ٣ دریا یکی پوتیک، یکی کمرود و یکی خشن است ».
شکل واژه ی پهلوی خشین یا خشینه xšaĕna یا xšaĕn را می توان xšĕn یا axšĕn نیز خواند. " وسترگارد" این واژه را xšĕn خوانده که شکل تحول یافته ی axšĕn به معنی تیره و سیاه است که حرف نخست آن افتاده است.
در جای دیگری از همان بندهشن ایرانی آمده است که خشین در هروم ( یعنی روم) واقع شده است و مراد از روم در کتاب های پهلوی همیشه آسیای صغیر و بیزانس بوده است.
واژه ی خشین در واژه های فارسی و از جمله در "برهان قاطع" به دو صورت آمده است :
- خشین : هر چیزی که به کبودی مایل و سیاه رنگ و تیره باشد.
- خشی : چیزی را گویند که سفیدی آن به نهایت رسیده باشد، یعنی سفید سفید و بعضی گویند به معنی خشینه است که سیاه و تیره رنگ و به کبودی مایل باشد.
این واژه در این جا همان گونه که دیده می شود هم به معنی سفید و درخشان آورده شده که همان xšaĕna است و هم به معنی نادرخشان و تیره که همان axšaĕna است.
بنابراین واژه ی اروپایی euxin از واژه ی ایرانی axšĕn گرفته شده و سپس نام باستانی آن ترجمه شده و در زبان های گوناگون دریای سیاه نامیده شده است.
شمار زیادی از نام رودهای کوچک و بزرگ در اطراف دریای سیاه نیز ریشه ی ایرانی دارد.
بزرگ ترین این رودخانه ها رودخانه ی دانوب است. که از جنگل سیاه در کشور آلمان سرچشمه می گیرد و پس از گذر از آلمان ، اتریش، مجارستان، چکسلواکی، یوگوسلاوی سابق، بلغارستان و رومانی به دریای سیاه می ریزد. این رودخانه را در آلمان و اتریش Donau، در چکسلواکی Dunay، در بلغارستان و یوگوسلاوی Dunav و در مجارستانDuna می نامند. و همه ی این نام ها از ریشه ی اوستایی Dãnu به معنی رود است و Danuva در فارسی باستان به معنی جاری شدن است که در کتیبه ی فارسی باستان کانال سوئز که به فرمان داریوش بزرگ کنده شده است نیز به کار رفته است.
ریشه ی Dãn که به معنی جریان یا جریان آب است، هنوز در یک واژه ی فارسی امروز نیز باقی است و آن واژه ی "ناودان" است که مرکب است از "ناو" و "دان". واژه ی ناو در فرهنگ های فارسی به معنی جوی آب یا هز چیز دراز و میان تهی است و ناودان بر روی هم به معنی چیز دراز و میان تهی است که آب در آن جاری باشد و دانوب ( که در حقیقت داناب است) به معنی آب جاری است و شکل بلغاری و یوگوسلاوی این واژه که Dunav است، ترکیب آن را به تر نشان می دهد. دوست داران موسیقی نام این رودخانه ی زیبا را از سمفونی دانوب آبی اثر آهنگساز برجسته ی اتریشی " یوهان اشتراوس " به خوبی می شناسند.
همین واژه ی Dãn به معنی جریان آب، به صورت Don در نام رود بزرگ Donai که به دریای چین می ریزد، رودخانه های بزرگ شمال قفقاز مانند فیاگ دُن، گیزیل دُن، آردُن و نیز رودخانه ی Donetz در جنوب روسیه، همچنین در نام رودهای دیگری مانند Doniepr و Doniestr که به دریای سیاه می ریزند و سرانجام در نام مشهورترین رودخانه ی روسیه، یعنی رودخانه ی دُ ن Don به چشم می خورد که بسیاری از ایرانیان با رمان مشهور "دُن آرام " نوشته ی میخاییل شولوخوف با نام آن آشنا هستند
نویسنده: فرزانه (ربابه)دریاباری - ۱۳٩٠/۸/۳٠
امروز حتا پس از گذشت ١۴ سده هنوز مردمانی در ایران بهزبان پهلویبا یکدیگر گفت و گو می کنند ؟
در ١۵۰ کیلومتری غرب شهر
کرمانشاه و در قلب کوه های دالاهو، در منطقه ای که آن را ریژاو می خوانند روستایی دور افتاده ، کوچک و بسیار زیبا با نام زرده وجود دارد که در دل خود رازی شگفت آور را پنهان نموده است و آن سخن گفتن مردم آن به زبان پهلوی ساسانی می باشد
روستای زرده از یک سو به کوهی صخره ای تکیه داده است و از سویی دیگر به " دیوار ستبر یزدگرد" و " قلعه ی عظیم ساسانی" محدود می گردد. جمعیت آن تنها۴۵۰ تن است و در میان آن همه روستا در آن منطقه،تنها اهالی این روستا می توانند به زبان کهن سخن بگویند واین خود بر شگفتگی ناظران می افزاید.
از فراز کوه بلند ِ صخره ای، در آن جا که مقبره ی بابا یادگار قرار دارد و در میان انبوهی از درختان سرو ِ کهن سال، آب چشمه ای خروشان و زلال به سمت روستای زرده جاریست که در کنار آن به هر ایرانی میهن دوست احساسی عجیب همراه با دل تنگی از آن زبان و تاریخ کهن دست می دهد.